روز ششم

امروز ساعت 4 صبح با چنان حالت تهوعی از خواب بیدار شدم که با خودم گفتم دیگه امیدی برای زنده موندن ات وجود نداره و طی چند دقیقه ی بعدی خواهی مرد.با حال نزارم رفتم مامان بیچاره ام رو از خواب بیدار کردم و بهش گفتم برام فرنی درست کنه شاید حالم بهتر بشه که همین طور هم شد فک کنم از شدت ضعف چنین حسی بهم دست داده بود.

ورم صورت ام به قوت دیروز باقیه و بینی ام هم چنان گرفته.سوراخ سمت راست بینی ام بدجوری گرفته.دندونام هم به باد کولر خیلی حساس شده.از طرفی هم بدون کولر،نفس ام در نمی یاد.ولی ترجیح میدم تو گرما بمونم تا این که دندونام اون طوری تیر بکشه.

دیروز و امروز،ملاقاتی داشتم و برام کلی کادو خریدن.مجید و الهه بهم کارت هدیه دادن و پسرخاله ام هم برام صنایع دستی خریده.کلی بهم انرزی مثبت دادن که خیلی ی ی ی ی تغییر کردی،خیلی خوب شدی.که من میزارم به پای تعارف.به نظر خودم هم تغییر کردم ولی نه اونقدرها  که اونا می گن.

سوالاتی که از آقای دکتر دارم رو لیست کردم و قراره فردا صبح با ندا و الهه بریم مطب.امیدوارم بازخورهای مثبتی از دکتر بگیرم.خصوصا در خصوص رعایت بهداشت دهانم که ی جورایی ازش عاجز شدم.خیلی دلم می خواد ی دل سیر مسواک بزنم هم چین محکم ها،ولی فعلا که نمیشه.

/ 1 نظر / 35 بازدید
کیمیا

سلام مریم جون . امیدوارم زودتر این وضعیتی که توضیح دادیو سخته سریعتر تموم شه و یه جورایی راحت شی. فکر کنم بهترین کار اینکه به زیباییت و روزای خوشی که پیش رو داری فکرکنی تا اینجوری انرژی مثیت دریافت کنیو حالت بهتر شه . به امید روزای خوشت که نزدیکه....[لبخند][گل]